ابرها را می نگرم و یاد این شب فقیر می افتم امشب گریزی برای شب نیست او با دل
افروخته از یک کبریت نیمه جان به گدایی آمده افسوس که چیزی در کاسه ی شب ننهاده
اند .ابرها درب های امپراطوری را بسته اند ملکه ی آسمان شب اجازه ی ورود او را به
بارگاه خود نداده و او منتظر گشایش ابرهاست سرانجام باد واسطه ی خیر می شود آنقدر
می وزد تا درب های این دژ باز شوند.آنگاه شب با حقارت به بارگاه می رود ؛خزانه های
آسمان پر گشته است و ماه ـملکه ی شب های مهتابی کاسه ای از ستاره را به شب
تاریک می سپارد.
ای شب مطلق به این کاسه ی نور خرده مگیر..........

پس از مدتها بالاخره انگیزه ای برای نوشتن... این اصغر فرهادی
بی نظیر و آن پیمان معادی دلنشین!!!...و این مردم نازنین!!!

روز میلاد تلنگریست بر شیشه
دوباره آغاز...
مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم
که گیسوانت را یک به یک
شعری باید و ستایشی
دیگران
معشوق را مایملک خویش می پندارند
اما من
تنها می خواهم تماشایت کنم
در ایتالیا تو را مدوسا صدا می کنند
(به خاطر موهایت)
قلب من
آستانه ی گیسوانت را ، یک به یک می شناسد

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می کنی
فراموشم مکن !
و بخاطر آور که عاشقت هستم
مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم
موهای تو
این سوگواران سرگردان بافته
راه را نشانم خواهند داد
به شرط آنکه ، دریغشان مکنی
پابلونرودای عزیز
دلم صدایت را می خواهد که سه سال است در فضای لایتناهی رها شده....





