بعد از کلی مدت که هم دیگه رو نددیده بودیم بالاخره برناممون جور شد ولی خوب چون بچه ها سرکار هم میرن قرارمون شد ساعت 5 جلوی علوم(دانشکده علوم-دانشگاه تهران) با اینکه اون ساعت می خواستم برم امیرکبیر ولی نتونستم نه بگم(البته توانایی نه گفتن دارم ولی فقط در مورد مواد مخدر!!!) اول دوتا مون  اومدیم وبعد سومیمون...تو دانشکده همیشه به ما می گفتن سه تفنگدار!!!!.....بچه ها کلی درگیر شدن کار می کنن، درس می خونن، ازدواج می کنن(البته ماضی ساده نه استمراری)خلاصه یه جورایی مدلشون با من فرق کرده....با هم می خندیدیم وخاطراتمونو از گوشه گوشه دانشکده از دستشویی ها گرفته تا گوشه زمین فوتبال مرور می کردیم .

خاطرات تو ذهن من داشت از نوعی دیگر مرور می شد...چند دقیقه ای که جلوی دانشکده تنها شدم بغضی گلومو گرفت، فکر می کردم که  هر مکانی به واسطه انسانهایی که در اونجا روزی حضور داشتن برامون مهم میشه.خود مکان چقدر مهمه؟؟؟ پله جلوی دانشکده فقط یه پله است ولی یادآوری حضور روح افرادی که روزی رو اون پله نشستن ادمو تکون میده..خیلی سعی کردم  تکون خوردنم جاری نشه ولی خوب وقتی جمع کنی اون وقت شب توی رختخواب یک هو می لرزونتت.گاهی رفتن به مکان هایی که خاطرات خوبی در اونجا داری باعث میشه سر حال بیای حسابی بالا وپایین میشی و روحت آروم می گیره ولو اینکه دیگران فکر کنن تو باختی ولی شیرینی برد رو فقط خودت می چشی.تو راه دم گوش دوستم زمزمه می کردم:من عاشق ترین زن زمینم...می خندید خیلی این خنده های آدمای درگیر در روزمرگی برام دوست داشتنین.

سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: