کنار جاده نشسته ام،

راننده چرخی را عوض می کند،

ز آنجا که می آیم، دلبسته اش نیستم،

به آنجا که می روم، نیز دل نبسته ام.

پس چرا بی صبرانه گاری چی را می نگرم؟؟

شاید برایم مهم نیست که حتما" به جایی برسم!!

مهم این است از آنجایی که هستم بروم.

پس انتظار می کشم در برابر چرخی شکسته.

دیگر مثل حلزون ها نیستم!!!

تعجب می کنی!

ولی من در همسایگی خانه ای، آرمان هایم را یافته ام.

در ویولن زدن گل های رز کنار جاده!

حال خنده گاری چی درست مثل موسیقی است

همسایه مهربانی دارم

در درگاه خانه سخنی می گوید

هیچ جایگاهی ندارد

همچون من

اما بی آن که فخر فروشد

می نوازد نور را

چگونه جبران توانم کرد؟

چگونه نثارت کنم،به تلافی آنچه کرده ای؟

می فهمیم روزی که هرگز نیافتیم توان باز پس دادن

تو مراو من تو را

تو را هرگز به یاری من نیازی نیست

و دعای من برای آن که هرگز نباشد..

من مرد گاری چی را یاری می کنم و این چنین

دین قلبی ام را به تو می پردازم.

برویم،جاده پیش روی ماست.

 

 

شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: