ابرها را می نگرم و یاد این شب فقیر می افتم امشب گریزی برای شب نیست او با دل افروخته از یک کبریت نیمه جان به گدایی آمده افسوس که چیزی در کاسه ی شب ننهاده اند .ابرها درب های امپراطوری را بسته اند ملکه ی آسمان شب اجازه ی ورود او را به بارگاه خود نداده و او منتظر گشایش ابرهاست سرانجام باد واسطه ی خیر می شود آنقدر می وزد تا درب های این دژ باز شوند.آنگاه شب با حقارت به بارگاه می رود ؛خزانه های آسمان پر گشته است و ماه ـملکه ی شب های مهتابی کاسه ای از ستاره را به شب تاریک می سپارد.

ای شب مطلق به این کاسه ی نور خرده مگیر..........

 

یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: