سلام  بابا، خوبی؟؟...دلم برات تنگ شده بابا.اما دیگه برات دلتنگی نمی کنم. بابا اولش که رفتی خیلی گریه کردم. صداتو که می شنیدم بند دلم پاره می شد. باور نمی کردم که رفتی. همش می گفتم زود بود که بری. آخه خونه بی سر پرست شده بود. عید که اومد بدون تو خونمونو تکوندیم. یادته گفته بودی :گاهی باید بتکونی تا بفهمی تکون خوردی. بابا تو این یک سال خونمون خیلی بهم ریخته. دیگه  تو خونمون کسی به باورهامون احترام نمی ذاره. به ما یاد دادی که کسانی که سبزترین سالهای عمرشون رو پای اعتقادشون گذاشتن رو دوست داشته باشیم. مگه تو نگفته بودی که حرف سرچشمه زلال محبت انسانهاست.بابا پس چرا هیچ کی دیگه تو این خونه به ما اجازه حرف زدن نمی ده؟؟ بابا ما تو این خونه داریم فراموش می شویم. بابا یک سال به یاد این حرف هات وگریه از نبودنت سپری شد....ولی دیشب وقتی رویای تو رو دیدم برای اولین بار خندیدم. بابا دیشب برای اولین بار از ته قلب خوشحال بودم که دیگه نیستی. بابا چقدر خوب که رفتی. خیلی خوشحالم که نیستی بابا....بابا اگه بودی طاقت داشتی ببینی خونه سبزتو قرمز کردن؟؟...همون قرمزی که می گفتی سوزانه و ازش بدت میومد....تاب داشتی ببینی دخترت و پسرت ریه هاشون پر از چیزی بشه که سبز نیست؟؟ جیگرت تاب این همه سوز رو داشت؟؟. اونایی که روزآخر اومدن تا تو رو بدرقه کنند، همون ساکنهای خونه سبز رو می گم. امروز دنبال سهم سبزی هستن که تو بهشون یاد دادی که طلب کنند. بابا مگه تو نگفتی که باید هویت سبزم رو بفهمم. پس چرا خونه این طوری شده؟؟. چرا هیچ کی دیگه به هویت ما احترام نمی ذاره. یادته یک شب یک  آقای بد سرو کله اش از تو تلویزیون خونه پیدا شد. ما همه مغزهامون یکی شد. دست هامون تو هم فشرده شد و اون آقا رو محو کردیم. بابا چند وقته دوباره اون آقا پیدا شده...بابا چرا این قصه ای رو که وجود داشت بهمون نگفتی و رفتی؟؟....بابا خوشحالم که نیستی . بابا ما دنبال شادی سبز بودیم. راز خونه سبز رو در گوش همه ما زمزمه کردی :صداقت و انصافی که بین ما وجود داره و آن عدالتی است که باعث شادی همه شده ...ما اسم این رو گذاشته بودیم شادی سبز... بابا تو خانه سبز همه غمگین هستن. از عزیز و آقاجون تا علی کوچیکه...همه منتظرن...همه موندن که اون خونه ، اون باورها، اون دوست داشتنها، اون احترامها و اون شادی ها چرا گم شدن؟؟؟....بابا مطمئنم اگر بودی طاقت دیدن این روزها رونداشتی.. چه خوب که دیگه نیستی....که اگر بودی اون دلت طاقت از بین رفتن همه رویاهای سبز رو نمی آورد. بابا مدتهاست دارم نغمه غم انگیزی رو برای یک خونه سبز می خونم دلم برات تنگ شده...دلم اون صداتو می خواهد که می خوند: شام تاریک ما رو سحر کن...بابا دفتر خاطرات سبزم رو ببین. این روزها دوباره دارم ورق می زنم. حالا می فهمم کککه چرا انقدر این خونه برات مهم بود. حالا می فهمم که چقدر سخته که بخواهی سبزی های زندگیتو حفظ کنی. اون اتوبان میخ واد که بیاد وریشه خونه سبز رو از جا بکنه. ولی من یا بهتر بگم ما با نیروی راز خانه سبز داریم شرایط سخت وبحرانی رو تحمل می کنیم.

بخوانید:از امیر رضا هم  در مورد بزرگی او اینجا.

 

 

یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: