بر رختخواب خشم خفته ام، امشب

چشمان پرخونم بالش کینه رارنگین کرده

لحافی ازنفرت بر رویم می کشم

در باتلاق کج فهم ها اسیرم

وقلبم می سوزد از همسایگی با دیوانه مادرزادها

زبانم در خلا سکوت معلق

وسنگینی دروغ ها را بر پرده بی تاب گوش حس می کنم

داغ اسید بر دستان مشت شده مانده

و می دانم همسایه بر پیشانیم خواهد زد: کلاغ باغ....

بدون غسل، بدون نماز، بدون کفن، بدون سنگ، بدون نام وحتی بدون قطره ای آب در گلوی پینه زده،

در کنار جاده دهکده

جسدی با چشمان خون دیده، قلبی دریده، زبان بریده، گوش نشنیده، دستان سوخته در ایستگاه چشم به راه

سوت قطار

ایستگاه بعد آزادی تقاطع شادمان.

سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: