ابتدا:

در گرگ ومیش صبح تلاشم برای بر هم نزدن مغازله دو کبوتر در کنار خیابان بی ثمر ماند.

از کنار دو کبوتر هرگز نمی توان گذشت، حتماً بی پروا پرواز می کنند و می روند و افسوس که عشق را نابود کردم با گامی که نتوانست آرام تر برداشته شود ، به همین سادگی ...

کمی دورتر:

 در پی نزدیک شدن به فصل بارندگی و تصمیم مدیریت ساختمان بر انجام ایزوگام، نظم راهروها به هم ریخت...چرا؟؟...چون اکنون سر هر پاگردی  نظاره گر یک دیش و البته نه به اندازه دیش لغتی در فرهنگ لغات اجنبی ها بلکه دیشی با قطر حداقل یک متر هستیم....و فضولی من از پشت چشمی در، در لحظه مواجهه جناب حجت الاسلام با این آلات قبیحه چقدر لذت بخش بود...روحانی محترم طبقه ی بالا، چنان در حین عبور از کنار این علم های یزید (به قول خودشان) عبای نظیفشان را جمع می نمودند که گویی از اصابت ذره ای از عبایشان با این جسم در هراس بودند... و اینکه گاه اصلاح نمی شویم، هرگز. در یک دایره زنگی و عبداللهی...

در همین حوالی:

هر یک ساعت یکبار، با آب وتاب و مفصل میل شود. این نسخه دکتر نیست...کتکی است که یک کودک سه، چهار ساله باید هر روز دریافت کند. و گرنه کاسبی  زنی که از دیگران طلب کمک می کند (گدایی می کند)، کساد می شود....باور کنید در همین حوالی، نئورئالیسم ایتالیا...

...و در دوردست:

کسی مدتی است هر روز کلون در را می نوازد. و هر بار چادر به سر تا پشت در می روم ولی نمی تونم در رو باز کنم، با ماهی قرمزهای توی حوض آبی هم دعوام شده. برای همین کمکم نمی کنن.

بید مجنون امروز صبح بهم خندید وگفت: امروز اگر در رو باز نکنی....ولی من بهش گفتم: شاید وقتی دیگر.

 

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: