دوره خاصی رو طی می کنم.... سردرگم در میان شلوغی های کار و دانشگاه و پایان نامه و مقاله و....

بعضی جاها بدون هیچ مقدمه ای وسط خیابون، موقع مسواک زدن، موقع بستن بندهای کتونی یا هر جای غریب دیگه، دلم برای خودم می سوزه...نه این "خود" در ویترین، دلم برای اون ندای خاموش درونم می سوزه که هی می خواد فریاد بزنه شاید که من بشنوم "صداشو " ولی گوش دلم بدهکار این حرفها نیست!!....دیروز 70 دقیقه جلوی در اتاق استاد منتظر بودم تا ایشون  به قول خودشون" یه لحظه برن پیش دکتر...و بر گردن" خب طبیعتا تو این کشور، خودم هم باورم شده لحظه=70 دقیقه!...مثل 2 ساعت تاخیر که معادل 2 دقیقه است!!..بگذریم...وسط این "لحظه" یک دفعه صدای ندا اومد!!...این بار تصمیم گرفتم جوابشو بدم!!...گوشیم دستم بود...اومدم رو کانتکتها و شروع کردم از اول لیست به اونهایی که می شد (طبیعتا برای لوله کش محل نمی شد!!) پیام فرستادم....90تایی شد!!...پس از مراجعت استاد محترم و نزدیک به 1 ساعت هم اندیشی و بهره مندی از اقیانوس بیکران علمی ایشون(!!!!) موفق به کسب مدرک دکترا از دانشگاه آکسفورد شدم و ایشون اجازه رفع زحمت به بنده دادند...لحظه فوق العاده ای بود، نگاه کردن به صفحه گوشیم!!...76 تا پیام باز نشده!! و چقدر آدم دلش می خواهد تند و تند این پیام ها رو باز کنه و بخونه....یک دنیا مطلب توشون بود!!...از ازدواج تا بیماری!!...از رهسپار شدن به خارج از کشور و ادامه تحصیل تا خرید پراید آلبالویی!!!...

ندا آروم شده بود...داشت استراحت می کرد. خوشحال بود که بعد از مدتها فریادش شنیده شد. من به همین سادگی ندا رو آروم کردم!!....تا آخر شب هم چنان پیامها می آمدند و برخی یادشون افتاده بود که ندای خودشون رو هم آروم کنند. واقعیتش فکر نمی کردم یه کار معمولی این شکلی، این حس خوب رو بهم بده!!!... ولی خوب بود. خیلی خوب...چقدر گاهی زندگی ساده است!!... و وقتی جلوی کامپیوتر مجبوری افاضات استاد محترم را به صفحات بینوای پایان نامه اعمال کنی، چقدر این زندگی پیچیده است!!!...به پیچیدگی برازش یک مدل پرش محض بر داده های بازار بورس نیویورک در فاصله زمانی 1995 تا 2005!!!

 

سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: