مدتی هست که درگیر اتفاقات و بلایای مستظرفه از جانب صناعت ضعیفه و نه ظریفه گشته ام!!!....

 

مدتی هست که هی چای می ریزم و هی سرد می شود!!... یادم می آید  روزهایی را که من باب  سوختن لب با چای داغ  بحثهای فلسفی عمیقی داشتیم !!!...احتمال می دهم این لبهای بنده سرشان جای دیگری گرمست که به لیوان چای این طور دهن  کجی می کنند!!...

ویولون سازیست که من نمی دانم چرا ساعت ٢ شب پشت چراغ قرمز گریه نمی ایستد!!!....و من با این ساز می رقصم...همه تو دنیا به ساز یکی دیگه می رقصن، ما این وسط به ساز خود ساز می رقصیم!!

مدتی هست که می خواهم در مورد سینما بنویسم....فی الواقع نگران سکانس آخرت هستم که روح اخوان لومیر مرا فرابخواند  و من باب دین سنگینی که بر گردن من دارند مرا به عذاب الهی واسپارند....

هر که دارد هوس کرب و بلا، بسم الله...فکر کنم این باکتری های موجود بر روی سطوح دندونم هم همین طوری بی ترمز راه افتادن اومدن سر وقت این آرواره ی بینوا!!....دیشب یک لشگر پیاده نظامشون رو نفرین کردم...خب الهی خدا خارشتون بده، ناخونتون نده، تو دهن من چه کار می کنید؟؟!!...

 هی از کنار یکی  رد میشدم میگفتم: دستتاتو شستی؟؟؟....هی جواب سر بالا می داد ، اذیتم می کرد...آخر خسته شدم. یک شب که با خودم کنفرانس داشتم به خودم گفتم: دختر اصلا به تو چه ؟؟... تو چه کار داری...اون که راحته!!... میکروبها هم که راحتن!!..گل راضی، بلبل راضی، خاک بر سر من ناراضی!!....

چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: