از آن سالها با خودم عهد كردم كه دروازه هاي دلم را با هزار چفت و بست مهر كنم من مقاومت كردم تا هيچ كس به دلم راه پيدا نكند.

 اما نمي دانم.....آن بعد از ظهر يادت هست.نمي دانم چگونه آمدي ،نمي دانم چگونه به شبهاي تنهايي من راه پيدا كردي .

 كاش مي دانستي با من چه كردي كاش مي دانستي كه سلام گرم تو چگونه مراآرام مي كرد. تو ناخواسته به قلبم پا نهادي ولي گام هاي تو محكم تر از قفل هاي من بود. كاش مي فهميدي هر بار صحبت با تو بند آمدن نفس من بود. كاش مي فهميدي ،سجده مرا در برابر صدايت.

 من دانستم در برابر عشق ,هيچ قفلي كارا نخواهد بود. از راهي كه فكرش را نمي كني مي آيد..... وتو را خواهد سوزاند.

 او نمي داند  از توگذشتن چقدر سخت بود و.....

 سخت تراز آن, سپردن تو به او.

وتويي كه نمي دانم كه هستي,گوش كن

 ستاره من شكستني ست.

جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: