از دیشب تا حالا زمین و زمان برایم گنگ شده است...

دیشب یک خبر مثل یک تکه از جهنم تمام ذهنم را به

 آتش کشید.... وافسوس من برای....

وقتی پدرم گفت:...طلاق گرفت!!....

چشمانم را بستم...پدرم گفت و من بر سر

 زدم: کراک!!!....

دریک لحظه تمام بدنم از هم جدا شد...به دیوار‌ پشت

 سرم کوبیده شدم و بغضی که امان نداد!!!...پدرم می

 گفت  و من تمام وجودم می لرزید!!!....کارش به

 جایی رسیده بود که دست های کوچولوی ٢ ساله رو با آتش سیگار سوزانده بود...تما دستش را!!!....

التماس کردم به پدرم، التماس کردم که نگو، تو رو به

 خداوندی خدا نگو!!!...طاقت نداشتم....باور نمی کردم

 که چطور یک پدر دست های یک فرشته رو می

سوزونه!!...باور نمی کردم....و تاب نیاوردم که گوش

دهم که دگر چه بلایی بر سرش آورده!!!..بر سر

کوچولوی ٢ ساله!!!...تو چطور سوختن را بر روی

 دستان حریرت تاب آوردی، فرشته ی من؟؟؟...لحظه

 ای که سیگار را با خشم بر روی دستان کوچک تو

خاموش می کرد تو چه زجری کشیدی هدیه ی

خدا !!....

حال خوبی ندارم که بنویسم و فقط نوشتم که فریاد

 نزنم !!! همین....

یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: