بیاد آر باربارا!
باران قراری نداشت و آنروز، روی شهر "برست" میبارید و میبارید.
و تو با لبخندی راه می پیمودی.
بَشاش و خندان و عرق ریزان،
زیر باران.
در کوچهء«سیام» با تو مواجه شدم.
و تو لبخند میزدی،
و من همچنان لبخند میزدم.
بیاد آر باربارا!
ترا هنوز نمیشناختم.
مرا هنوز نمیشناختی.

آنروز را، با وجود همه، بیاد داشته باش.
فراموش مکن!
مردی که بزیر دالان پناه یافته بود، نام تو را صدا زد.
باربارا!
و تو زیر باران بسویش دویدی.
بَشاش و خندان و عرق ریزان،
و خودت را در آغوشش افگندی.

قهر مشو اگر تو را "تو" میگویم.
همۀ آنهایی را که دوست دارم "تو" میگویم.
حتی اگر آنها را یک بار در زنده گی دیده باشم.
و همۀ آنهایی را که یکی دیگر خود را دوست دارند، "تو" میگویم.
حتی اگر آنها را هم
  نشناسم.
فراموش مکن باربارا!
آن باران مبارک و حکیمانه را،
روی چهرۀ شادان ات،
روی این شهر آرام
  و خوشبخت.
روی آن دریای جاری،
روی سلاح خانه،
روی قایق "اووسان"،
آه باربارا...

جنگ ،
چه حماقتی، چه خریتی !
و حالا در چه حال افتاده یی ؟
زیر این باران آهنی ،
این باران آتشی ،
این باران فولادی ،
این باران خونی ،

و آن مردی که آنروز تو را در آغوشش عاشقانه میفشرد ،
کجاست ؟
مرده است ؟
گم شده است ؟
یا هنوز هم زنده است ؟
باران
  هنوز هم روی شهر "برست" بیقرار میبارد.
مانند آنروز.

مگر حالا هیچ چه مانند سابق نمانده است.
همه ویران شده.
باران امروزی،
باران سهمگین و وحشتناکی ماتم است.
باران اسف بار است.
حتی دیگر طوفان آهن و فولاد و خون هم وجود ندارد.

ابر ها، تنها و ساده و غم آلود،
مانند سگ های ولگرد وحشی،
گنده میشوند
تیت و پراگنده میشوند.
کنار آب دریای "برست" ،
در دور دست های شهر "برست" رفته و پراکنده میشوند.

و نامی از ایشان باقی نمی ماند.

 

ژاک برل

یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: