امشب از درد دردهایم می نالم . از سوزش سوزهایم می سوزم . از قلب تاول زده ام ,از دردی که از این تاول ها جانم را به ستوه آورده می گریم . خدایا چنگ دستانش بر قلبم زخم کاری  می گذارد . دستانش پرده ای شده در مقابل چشمانم . خدایا او دنیا را برایم تار کرده تا دیگر چشمانش را نبینم این دستان چه کسی است ؟ او تمام مسیرم را سنگ نهاده تا در لحظه ای که می خواهم چشمان او را ببینم به زمین بخورم و لحظه ی چشمانش را از دست بدهم . من از دور شدن نزدیکی هاخسته شده ام او نزدیک من است من تمام آسمان ها را در پی او گشته بودم و همین که خواستم در دست هایم بگیرمش او رفت و ستاره ی قطبی آسمان دیگری شد. خدایا من از رنگ باختن عشق می هراسم . از این که شک هایم را به یقین و یقین هایم را به شک می رسانی سر در گم گشته ام . فاصله ی شب های خیس چشم هایم تا خنده های خشک لبانم مرا به تنفر از طلوع خورشید وا داشته . روزهای تاریک مرا چشم های خوابی رقم می زنند که چشم ها ی همیشه بیدار مرا برای دیدن اوـ تاب نیاوردند. من تازه درهای قلبم را باز کرده بودم تا ستاره ی پشت در به درون قلبم بیاید در اون غروب سرد زمستون ..........

امشب چشمان من تا انتهای شب ادامه می یابد اما دیگر این ستاره را نمی یابم . اشک های گونه هایم گریه ایست برای گریه هایم . امشب چشمانم برای گریه هایم می گریند . قلبم برای سوزهایش می سوزد وجانم برای دردهایش می نالد .

اینجا ته آسمان شب است و باز هم طلوعی که من همیشه از آن بیزارم . همیشه از آن بیزارم.........

 

شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: