تنها عشق است كه هيچ گاه به دنبال سود نيست ومن در وادي عقل قدم نمي گذارم .من هرگز عقل را راه شناخت واقعي نمي دانستم .براساس منطق مسير را پيمودن به معني عقلاني پيمودن مسير نيست . عقل ريسك نمي كندو در نتيجه در دايره محدود خود باقي مي ماند.از افقها فراتر نمي رود, مراوده اي با متافيزيك ندارد.

 عشق, غرق شدن در ديگريست. عشق يعني نابودي خود يعني به نيستي خود وبه هستي معشوق رسيدن.و اين مسيريست كه عقل هيچ گاه جرات گذار از آن را به خودش نخواهد داد.هر چقدر كه عقل ترسان وهراسان درصدد انتخاب راهي با كمترين ريسك است درمقابل =شق از پر خطرترين مسيرها عبور مي كند.عشق در درياي نيستي شناور است در مقابل عقل حتي جرات گذار از ساحل اين دريا را هم ندارد وتنها نظاره گر تقلاي عشق در اين درياست.چون كه عشق را راه درمان بغض هايم يافته ام.همواره مي خواستم كه اول خودم عاشق باشم. من هرگز به دنبال معشوق بودن نبوده ام.عاشق شدن مقاميست كه در درجه اولي بر معشوق بودن همواره آن راپرستيدم و هرگز ابايي از فرياد زدن آن نداشته ام.عاشق شدن يعني بري شدن از عيب و نقص .من اين ترانه را با تارهاي ابريشمي بر موسيقي آسمان مي نوازم.من عاشقم و بر عشق خود مي بالم .من عشقم را دوست دارم ومعشوق.......

 

 

دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: