در كوچه پس كوچه ها سرگردون شدم.از هر دالاني غزلي آشنا به گوشم مي رسه .ترانه آشناي مرگ, هر شب برام شنيدني تر مي شه.ولي نمي دونم تو كدوم كوچه, مرگ من گمشده. يه روز از كوچه آرزو مي رم وبه بن بست مي رسم . يه روز از كوچه خنده,يه روز از كوچه گريه ....من تمام كوچه هارو دنبال مرگم گشتم ولي پيداش نكردم.آخرين كوچه اي كه دنبال مرگم گشتم كوچه او بود.اين كوچه مثه يه سراب بود.تو اون برام يه قفس ساختن كه ديگه آسمونو نبينم ولي باغ آسمون برام تبق تبق ستاره ريخت تا من با چشمكاي ستا ره از قفس بيرون بيام. توي اين كوچه سراب تلخ بارون رو با جام شراب اشتباه گرفتم. ولي ساقي جام شراب را از من برگرفت .حالا اون پر ز شراب گشت و من باده اي پر ز شوكران....جادوگر بزرگـ, تو,تواين كوچه چه كار داشتي؟ .من نمي دونم گذر تو كي به اين كوچه افتاد.تو چه مي كني با زندگي من...؟ جادوگر تو به چيزي كه ميخواهي هرگز نمي رسي...نمي رسي...

آسمون ,سنگ قبر من شده . مرحم دل منم شده چيزي كه با ابراي سياه روي سنگ قبرم نوشته شده,نمي دونم چرا اومدن اينو رو سنگ قبر من نوشتن . از وقتي كه بارم رو گذاشتم رو دوش مرده ها.اون زنده ها نوشتن:

           ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش

                                                                بيرون بايد كشيد از اين ورطه رخت خويش

 اون جادوگر از راهي اومد كه جا پايي باقي نگذاشته بود .براي همين هم من اونو نديدم .من داشتم به پاش زندگيمو مي دادم.نفسي كه ديگه از سينه بر نمي اومد,تمام وجودم لبريز از شراب ناب بود .من سرمست بودم و نفهميدم كه پياله آخر زهر حسرت بود كه از دستان جادوگر گرفتم. در دايره قسمت ,خون دل به من رسيد و من نفهميدم .هنوز در شباي بي ستاره جام مي مي بينم. حالا ديگه خيال هم به حيرت اومده اون هم نمي تونه جام بي ساقي رو ببينه ولي من ديگه همه چيز رو مي بينم .مي خوام هر چيزي كه قبلا با چشماي سرمستم نديدم حالا باچشم عقلم ببينم.من ديگه مي خوام همه چيز رو ببينم ,همه چيز رو .... مي بينم او و جادوگر را هر دو باده اي پر زشراب در دست وخنده هاي بر لب .خدايا يعني اون كي مي فهمه كه جام شرابشو از دست يه جادوگر گرفته؟ .اون كي جادوگر رو مي شناسه ؟ فريادي عميق تو سينه دارم ولي به گوش او نمي رسه .من مي خوام به اون بگم كه ,اين عجوزه عروس هزار داماد است .

جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: