در اندیشه جمع کردن تمام تفریقهای زندگی بودم که ناگهان کبریت بر روی گوگرد کشیده شد.شعله ور شدن کبریت ؛صحرای خشک را به یادم آورد و مثل همیشه کویر.با دستانی باز بر روی شنها خوابیده ام و به آسمان می نگرم.گرمای خورشید تمام آن لحظه های پر تپش گفتگو در آن اتاق را به یاد من می آورد. گرمایی که هیچ دماسنجی قادر به ثبت آن نیست.به یاد آن فرشته کوچکی افتادم که در آن لحظات به تو انرژی می داد  و من تو را در آنجا از سر خودخواهی حبس کرده بودم.شبهای تنهایی مرا به یاد داری؟فلسفه بر هم ریختن و ترک دیار کردن اساس زندگیم بود.تو اساس زندگی مرا بر هم ریختی .آبشاری که از بالای کوه می یاد به دنبال چیه؟ می خواد به کجا برسه؟؟ .......من مثل آبشار در مسیر الاکلنگ بازی سرنوشت در حال سقوطم.منتظرم تا کبریت آسمان این بار با صاعقه ای تمام گذشته رو از ذهنم پاک کنه.فراموشی قریب است اگر فکر دیگری می کردی در اشتباه بودی.و هنوز نفهمیدم چرا  ماسک بعضی  از آدما صورتک حیووناست.بیچاره حیوونا....اونا چه گناهی کردن.وحالا با خیالی متحیر از رویای دستپاچه در آستانه رسیدن به دریا هستم .اینجاست که بهت می گم :دلت بسوزه دیوونه.

یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: