اجباري كه غرورت بر تو دارد تو را به انكاري وا مي دارد كه تمام ذهنيت ها را بر هم مي ريزي.احساسات به صليب كشيده شده, قطره هاي اشك ....كوباندن ميخ بر كف دستان, به حبس كشيدن تمام آنچه كه براي فرياد زدنش لحظه شماري مي كردي تا فقط در گوش او زمزمه كني فقط در گوش او... آنقدر در عشق, رويا مي ديدي كه در كوچه هاي اورشليم صليب بر دوش كشيدنت را شيرين مي يافتي.امروز آيا حتي سوزن هاي نازك از ميان چشمانش را تاب مي ياوري؟نه. ولي هنوز آن سوزش سوزنها برايت شيرين است .سوزش گلهاي پيچك .تو چرا پيچكها را به بازيچه گرفتي؟ راهت را به سوي او ,با معيارهاي گل قاصدك نسنج.پيچ پيچك گاه به حساب جلوه گريست.اورشليم گم شده است. خودت را با او بسنج, نه پرواز بلند پروازانه قاصدك را با او .توبيخ نكن.اورشليم گمشده است.آيا اين را مي دانستي؟
دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: