از يه راه دور شروع كردم به پياده اومدن وفقط خودم مي دانستم امروز چه روزيست.امشب تمام پل هوايي هاي مسير رو برعكس اومدم دنده عقب زدن به يك جاي نامعلوم.365 روز به عقب برگشتن .پل هوايي رو به عقب رفتن.برايم مهم نبود ديگران چه فكري مي كنند فقط داشتم بر مي گشتم به محل تصادف .به اون لحظه ايي كه فقط يه سايه تار ازش تو ذهنم مونده.تصادف وحشتناكي بود.در يه لحظه تنفس رو هم فراموش كردم.يادم رفت كه بايد نفس بكشم.هنوز يادم كه چطوري مهره هاي كمرم زير چرخ اون ماشين گذري - كه معلوم نبود از كجا پيداش شده بود- خورد شد. تمام غرور من در دامنه كوهي فرو ريخت كه او در قله آن در پس ابرها خود را پنهان كرده بود.چند تا از اون ماشين هاي زير پل كه رد مي شدند عاشق بودند؟؟عاشقو  اون همه سرعت !! كابوسي كه به حقيقت تبديل شد مثل طنابي بود كه گلوتو فشار مي ده ولي تو ته خط رو واضح تر مي بيني.دفترچه خيالات 365 روز قبل را ورق مي زدم.تمام ديواره هاي كاغذي اش از درد دل من متورم بود .پستي وبلندي برگه ها  رو كه خسته از گلايه هاي من بودند لمس مي كردم.تحمل بعضي چيزها براي آدم  كناريت سخت تر از خودته. مدت هاست كه به چشماني نگاه نمي كنم .از چشماني كه چشمان كسي را, از كس ديگر بربايد ,بيزارم.خنده ات  مرا به ياد بازي هاي كودكانه اي انداخت .اون موقعها وقتي تو بازي از يكي مي برديم بهش مي خنديديم ومي گفتيم: دلت بسوزه.و حالا فهميدم وقتي آدم بازنده باشه دلش بدجوري ميسوزه.در زندگي آدمي بودم كه با معادلات كنار نيامدم..در دنياي نامعادلات بسار سرخوشتر بودم چون گذرگاه خلوتي بود كه هميشه منتظر يه رهگذر بودم.ولي تو در خم اول اين گذرگاه جا زدي.امروز از پس ته ماندهاي غرورم كه در كوهپايه خودپرستي تو ,به قعر رودخانه نزديك مي شود به تو مي گويم كه تو تاب سادگي عشق را نداشتي تو دورويي مي خواستي و به آن رسيدي .آن چيزي كه بود جرعه اي از پياله ساقي بود كه هم مست را و هم هشيار را مدهوش كرد.داستان هاي خود را با لب خاموش حكايت كن و حرمت نگاهدار.به استهزا گرفتن سادگي ....تمسخر ازليت است.ضربان قلب عاشق تنها, چشمك هاي ستاره در تنهايي خيال است كه با طلوع ماه  مي زند.غم غصه هاي عشق ,با ناز و كرشمه هاي پلك هاي من در پله هاي پل هوايي معلق مانده.اين عاقبت كسانيست كه وجودشون رو جايي ديگر جا گذاشته اند.

شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: