وای خدایا من دیگه از این مملکت خسته شدم.چرا هیچ کس حرفای منو نمی فهمه؟؟ هی به این بابا و مامان می گم یه پولی بدید ما از این مملکت بریم ولی کو گوش شنوا....آخرش مجبور میشم تهدید به خود کشی کنم....یادش بخیر تو این چند ساله که فقط تو هوای خارج رفتنم فقط برای یه دوره کوتاه شش ماهه این کشور رو دانشگاهشو بارونشو وهمه چیزشو دوست داشتم ولی همه چیز زود تو چشم بر هم زدنی قاپیده شد ...حالا از همه چیز متنفرم از این کشور ؛از این دانشگاهها ؛از همه دانشجو نماهای به ظاهر متمدن و روشنفکر؛از هر کسی که ادعا می کنه یه جورایی با بقیه فرق داره .....ولش کن بابا عاشقشم.بازم دوستش دارم هر چند که دیگه نبینمش.اینجا دیگه کجاست ؟؟بدت می یاد می بینیش زیاد.خوشت می یاد نمیبینیش اصلا.چه می شه کرد دل دیگه!! ولی بازم می گم فقط ایتالیا رو عشق است.همین.
سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: