يه روز يكي گفت:پشت سر خاليه اما توهم حضور ترسناكه.

امروز اون يكي مي گه:پشت سر پراما توهم خلأ ترسناكه.     

  سينما پاراديزو و سكانس آخر .اونايي كه منو مي شناسن مي دونن كه با اين فيلم زندگي مي كنم . جالبه بعد اون شب باروني ........ديگه .... نبودو 30 سال بعد در يك شب مهتابي....30 سال و شايد گاهي هرگز.....توهم اين خلأ ترسناكه.....من مي ترسم و بدتر از اون وقتی که ندونی آخرین بار کدومه؟....بعدها می فهمی که آخری بوده!!!

همه جا ساکت بود ولی فریاد من به گوش نرسید.یکیمون عمودی بود و یکی افقی....تقاطع ,تصادف و حالا خط ترمز در مسير جاده....

 

پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: