تئاتر در صحنه در جريان بود كه امشب اتفاقي درپشت صحنه افتاد...درتاريكي پشت صحنه - خسته از نقش هاي ايفا شده ونشده در دانشگاه زندگي,در مسير تفكر به وجوه ناشناس مانده از بازيگران مقابل....بادسته گلي در روبروو تنها يك جمله :سكوتم در برابر سكوتت.تولد مرگ سكوتت برايم آرزويي دست نيافتني ست........ و حال امشب من وامانده ام از آدم هاي اطرافم .  تنفر از حضورش در کنارم در کنار دیگران.....تجسم در تنهايي...آدم هاي اطرافم...خنده هاي بي حد ...و ندانند كه نشاني از منزلگه مجنون است.در خم ابرویدلم سوگند مرا نداشت باور آن یار که به او گفتم:من عاشقش هستم.خندید و گفت:دیوونه. چرا باور نداشت مرا؟اگر روزی بفهمند بر رابطه پنهان من....باور نخواهند کرد آنان که چه گذشت از سرشان.من باور دارم که او امانتدار خوبی بر این راز نهفته در دل من و خود اوست.و زمان پرده گشای رازها...او مستقیم می آمد و من در مقابل آن سر بالایی را برعکس می رفتم.....او گفت:چرا حقش این گونه نبود.... من گریه را مدام محکوم می کردم.

چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: