اصلا انگار رو پيشوني بعضيا نوشته شده :اين آدم براي هيچ به دنيا اومده.

امروز تو كتابخونه محدثه رو ديدم و نمي دونم چرا شروع كرد ودوباره از يه

آدمي كه نبايدحرف مي زد,حرف زد و به قول خودش خبراي جديد داد....تمام

 مدتي كه داشت حرف مي زد با يك فشار وحشتناك دروني مقابله مي كردم و

 سعي مي كردم اشكهام در نياد.در تموم مدت فقط  يه لب جلوي چشمام تكون

 مي خورد و من هر بار با شنيدن يه اسم دوباره به لرزه مي اقتادم..آنقدر كه

 طرف يه جورايي فهميد و ازم پرسيد:حالت بده؟// ومن هم با يه خنده احمقانه

 گفتم :نه,سرما خوردم .برا همين از چشام اشك مي ياد.

آره جون خودم...هرچقدرسعي كردم خودم رو در برابر حرفايي كه مي زد بي

 تفاوت نشون بدم فايده اي نداشت,باز هر بار مجبور بودم براي خيسي چشام

بهونه پيدا كنم.امروز فهميدم كه واقعا چقدر يه آدم  مي تونه بد بخت  باشه كه

 نتونه يه چيزي رو كه دردرونش داره فرياد مي زنه به  كسي بگه. واقعا چقدر

 بعضيا مي تونن خوشبخت باشن كه براي حرفاشون و نه فريادشون گوش شنوا

 داشته باشن. چرا دنيا اين جوري شده؟؟؟ ....همه ميگن متولدين اين ماه حسادت

 دارن ,ولي همه اونايي كه من رو مي شناسن, مي دونن كه اين چيزا اصلا تو

 من پيدا نمي شه.ولي امشب مي خوام بگم كه فقط وفقط يه نفر تو دنيا هست كه

 من به شدت بهش حسوديم مي شه.هر چقدر هم كه ديگران اين فكر منو احمقانه

 بدونن برام مهم نيست.من واقعا به مونا عالي حسوديم مي شه.....هنوز نمي تونم

  به خودم به قبولونم كه همه چيز تموم شده .هنوز باور نكردم كه دانشگاه تموم

 شد.هنوز نپذيرفتم كه ديگه راهي براي ادامه دادن وجود نداره و هنوز خيلي

چيزها رو در مورد خودم باور نكردم.هنوز باور نكردم كه چيز محال همواره محال

 است حتي اگر طرف تو.....هنوز هم طبقه دوم گروه رياضي ,اون اتاقك كه روزي

 دفتر مجله بود و هنوز هم در وديوار دانشكده, براي من يه جاي ديگه اي از دنياست وهنوزهم و هنوز هم......

 

 

پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: