در انتهای خیابان نقره ای شب گاهی پلی است به سوی آن سوی رودخانه.امشب با لباسی نازکتر از پرده خیال در زیر نور چراغ های شهر راه می روم.و این سوز پائیزیست که با بی رحمی تمام صورت مرا در می نوردد می دانم که می خواهد از من اعتراف بگیرد .اینها همگی تقاص یک اشتباه است.آن هنگام که زیگفرید در آب رودخانه تعمید داده شد هیچ کس برگی را که بر پشت او چسبیده شده بود ندید و تیر دشمن از همانجا بر قلب اونشست.در هنگام تعمید آشیل او را برعکس وارد رود کردند و بدین ترتیب پاشنه های او تعمید نیافت و آشیل از آنجا آسیب دید. و من نمی دانم چرا مرا تعمید ندادند که این طور از هر ناحیه و از ناحیه هر کس آسیب ببینم.....
چهارشنبه ٥ دی ۱۳۸٦ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: