21/5/85

ساعت 16:00

مکان:خ کارگر شمالی نرسیده به پارک لاله.

از اتوبوس پیاده شده سمت راست خیابون رو گرفته داره میره بالا یکهو یه چاله .بعد یه سقلمه تو پهلوت.....کلنگ وسط فرق سرت.....رسیدی جلوی فنی دلت می خواد جیغ بزنی ولی نمی تونی ...حقته!برو بمیر.....معصومه فقط میگه چی شده؟...گریه اولینو آخرین پاسخه...چی میخوای بگی ؟؟؟....

21/5/86

ساعت:14:00

مکان:دانشکده علوم

داری ناهار میخوری.....مورچه ها امروز چی میخوان بگن؟؟؟!!!...چرا اینجا امروز یه جوریه؟؟.... همیشه تابستون منتظر یه گروه دیگه بودی ....کاش همون قبلیها میومدن.....آشناهای غریب...بعله....این گروه وسط تابستون دانشگاه چکار میکنن...حالم داره بهم میخوره قبل از اینکه بچه ها غذاشون تموم بشه از جام پا میشم...تمام سبزه های جلوی پامو کندم....دیگه وقتی چیزی غیر قابل تحمل بشه....بچه ها من میرم سایت....

21/5/87

ساعت:11:00

مکان: 2 سال پیش اینجا رو پشت دریا می پنداشتم.

تو این چند ماهه که ندیدمش کلا تغییر کرده....ساکت مثل همیشه روی نیمکت نشسته بود ة بهش سلام نکردم فقط اون طرف نیمکت نشستم....20 دقیقه سکوت....وبعد زد زیر گریه.....من حتی سرم رو بلند نکردم.....ولی این های وهای برای من آشنا بود....آره 2 سال پیش خود من چقدر اینطوری گریه کرده بودم؟؟....بعد برگشته میگه : تو از کجا می دونستی؟؟؟؟.......من چی رو می دونستم!!!!!.....نشستم رو زمین روبروش درست مثه یه مجسمه....تو دانشگاه زیاد منو تو این حالت دیده بود ......فقط صورتشو نگاه کردم.....خندیدم....خیلی خنده دار بود....جلوی خودم یه بچه ای رو می دیدم که زمین خورده وحالا چون لباسهاش گلی شده بود داشت گریه می کرد...دستهامو تقاضا کرد....داشتیم سربالایی رو می رفتیم ....اون حرف میزد من سکوت و من حرف میزدمو او سکوت.....نمی تونستم ازش بپرسم که شماره من رو از کجا آورده...آخرین حرفی که زد این بود :

زیبایی پنهانترین ویژگی آدمهاست.....من برای همیشه میروم لیاقت من همنفسی با تو نیست ....

وقتی که تو چشام زل زد تا خداحافظی کنه خیلی مقاومت کردم  چون هنوز نبخشیده بودمش....لحظه ای که گفت خداحافظ زنگ صداش دوباره اون حس قدیمی رو تو وجودم بیدار کرد...برای اولین بار با اسم کوچیک صداش کردم......ولی نایستاد.....رفت...رفت.....

دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: