تو در آن دريايي ،ميدانم شادي ، با هم مي رويد ....مي خنديد.... نسيم دريا..... دستان شما ....و خنده هاي بر لبانتان .

من در ساحل نشسته ام. نسيم دريا براي من غمي سنگين تر است، پيغام از دريا مي آورد. اي كاش يكي از آن دريا نشينان مي فهميد كسي در ساحل دارد غرق مي شود .....

من غريق ساحلم .........من دريا مي خواستم ،دريايي ها دل به ساحل بسپاريد. اينجا ناجي نيست .

ناجي چرا رفتي به دريا ...........

ناجي غريق تو در ساحل بود ........

ناجي تو به دنبال كه رفتي ....

ناجي آن فانوس دريايي اشتباه روشن شد .......

ناجي به دادم برس .

ناجي دريا را رها كن .

ناجي ساحل را بياب .

ناجي برس.......

و تو آمدي اما من غرق شدم..........

جنازه ي من ......حداقل جنازه ي من را به دريا بسپاريد.

ناجي ،جنازه ي من را باخود ببر.

ناجي، من از ساحل تنهايي مي هراسم مرا به درياي خود ببر،

مرا به دريا بسپاريد........

مرا از ساحل برهانيد........

ساحل قتلگاه من است

يكي مرا دريابد.

سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: