ديروز سر پيچ چند تا نگاه تو هم پيچيد.چون 2 تا نگاه كه بايد مي پيچيد، نپيچيد و3 تا نگاه كه نبايد مي پيچيد ،پيچيد مثه چي.در تنيجه ي اين نگاه هاي پيچ وا پيچ كار 2 نفر بد جور توهم پيچيد.چون بعد اون پيچ يه آدم پرپيچ از جلسه امتحان بيرون پيچيدو كارا حسابي تو هم پيچيد.پيچ اصلي از بين اون 3تا پيچ با يه نگاه فيتيله پيچ به اين آقاي پرپيچ،بد جوري به هم پيچيد.چون كه فكر كرد تموم اين ده ماه رومونده سرپيچ، اونم براي هيچ. پس دوستاشو پيچوندو رفت.با رفتن پيچ اصلي(كه يه چيزي تومايه هاي اين جورپيچاست كه دقيقا همين مدل پيچشم براي ما شد كلاف پيچ واپيچ....بماند)قضيه  بد جور توهم پيچيد ومنجر شد به بحثاي پيچ واپيچ مقابل پيچ اصلي دانشكده پزشكي.

انقدر حرفا تو هم پيچيد كه فقط يه بارون سه پيچ تونست برسه به داد اين  آدماي پس وپيش.

مشكل اون پيچ اصلي اينه كه اين آقا هر وقت مي رسه سر پيچ ،راهنما مي زنه ولي انگار يكي بهش مي گه:نپيچ.در تنيجه ي اين كار بي سروپيچ،يكي از اين وريا رو مي ندازه تو افكار پيچ واپيچ كه- اگه اين آقا مي خواست بپيچه چرا همين كه رسيد سر پيچ،مسيرش شد مار پيچ؟؟؟!!! يكي نيست به اين بنده خدا بگه اگه ما مي خواستيم تو رو بپيچونيم كه خودمون پا نمي گذاشتيم پيش.برادرم وقتي مي رسي سر پيچ، يا بپيچ يا الكي انقدر نشو پاپيچ.الكي مي ري سر اون پيچ با اون موهاي پيچ واپيچ وكمر سه پيچ –راهنما مي زني كه چي؟؟؟؟؟(مصرف بنزينتم مي زنه بالاي سه ليتر ،حالا بيا درستش كن ...كلاف مي شه پيچ واپيچ).

 

چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: