دیروز یه خانم نسبتا" محترم توی اتوبوس با من  کاری کرد که قطعا" هیچ گاه او را نخواهم بخشید....این که در اون اتوبوس بر من چه گذشت واینکه از شدت بغض ٣ ایستگاه جلوتر پیاده شدم و تا خانه با چشمان گریان رفتم، همگی بماند به حساب من وآن خانم وآخرتی که....

قطعا" پدرم انتظار نداشت که وقتی دخترش- که دیگر مدتهاست دوران کودکی را سپری کرده -درب خانه را باز می کند  با اون وضعیت به آغوشش برود وزار زار گریه کند......درست مثل بچه هایی که مادرشان عروسکشان را به زور می گیرد...هر چه می پرسیدفقط با هن هن ...جواب می دادم...

مدتها بود با خود عهد کرده بودم که در اتوبوس  به مانند یک نابینای ناشنوای لال وارد شوم که اگر هر یک از این توانایی ها را با خود می بردم قطعا در این زمان بیش از یک دهه بارها وبارها کارم به دعوا وگریهمی کشید ....

دیروز  یک بانوی ایرانی با حجاب کاملی که متراژ آن مقیاس آدمیت انسانهاست کاری با دل من کرد که اگر روزی از این مملکت رفتم حتی اگر در کنار خیابانهای آن سرزمین دور در زیر پل ها خوابیدم حتی اگر ته مانده غذای بیگانگان را خوردم یادم باشد که مردمم با من چه کردند ،یادم باشد که مردمم چگونه حرمتها راشکستند ویادم باشد که چگونه کسانی که چادرهای خود را محکم لای دندانهای خود میگیرند تا تار مویی معلوم نباشد چگونه با کشیدن روسری دیگران تمام غرور آنها را در لحظه ای فرو می ریزند....یادم خواهد ماند که این هموطنم از چه الفاظی استفاده کرد ویادم خواهد آمد که هیچ گاه این الفاظ در مثنوی وگلستان ودیوان حافظ نبود...اینها مردمان کدام سرزمین بودند من مطمئنم یا ما متعلق به این سرزمین نیستیم یا آنها اینجایی نبودند .....مردم این سرزمین افسار گسیخته اند. بدون هیچ رودربایستی همگی در حال سقوط به  دره سبوعیت هستیم.به همین راحتی به حقوق دیگران تجاوز می کنیم ،وادعایی هایی عجیب که نمی دونم چند هزار سال تمدن داریم ،مثل کبک سرمان را کردیم زیر برف  .۵٠٠  سال است در های انسانیت وفرهنگ را به روی خود بسته ایم با خیال راحت بر تختهای تن پروری از نوع ایرانی بودن تکیه داده ایم که چون ما  حافظ ومولوی وابوعلی سینا داریم نیاز به هیچی نداریم ما با فرهنگیم.همین....

اصلا شاید این مردم راست می گویند حق با آنهاست آنها خوبند وما بدیم که اگر این طور است امیدوارم برای رهایی این مردم با تمدن وبا فرهنگ هرچه زودتر شر وجودم را از این سرزمین پاک کنم تا به قول آن خانم کشورشان را به گند وکثافت نکشم.... 

چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: