سلام بابا،

دیروز داشتم تو کتابخونه دانشگاه به قفسه کتابها نگاه میکردم.یه قفسه تنگ وباریک ته کتابخونه که هیچ کس سراغی ازش نمی گیره .چون این قفسه کتاب درسی توش پیدا نمیشه.!!بابا من همیشه مشتری پروپاقرص این قفسه هستم.اصلا یکی از جاهای محبوبم تو دانشگاه رفتن تو راهرو این قفسه است.هیچ کس نیست .تنهای تنها و آرامشی عجیب که بعید می دونم مال کتابها نباشه...

دنبال یه کتاب رمان می گشتم که چشمم به یه کتاب افتاد اولش دو دل بودم که بردارم چون به شما قول دادم نزدیک امتحانات فقط به فکر درسهام باشم.ولی بالاخره با هزار زور وزحمت از لای کتابها کشیدمش بیرون درست مثل یه زیرخاکی بود.مثل  باستان شناسها اول مجبور شدم با قلم مو کلی خاک را  از روی این اثر باستانی پاک کنم......ناخودآگاه یاد زمانی افتادم که که اولین نامه رو براتون نوشتم .  چقدر انتظار کشیدم تا ببینیم جواب میدی یا نه ؟؟..که ندادی!!!

کتاب رو ورق زدم چند صفحه اش رو همونجا خوندم. به آخرین صفحه رسیدم  .بابا نمی تونی حال منو تو اون لحظه بفهمی.همش بود، از نوانخانه جان گریه یر تا همین کتابخونه دانشگاه. با اینکه نور کم کتابخونه چشمامو اذیت کرده بود ولی تصمیم گرفتم این نامه رو بخونم.

بابا داشت اشکم در میومد دستامو گذاشته بودم جلوی دهنم تا مسئول کتابخونه صدای گریه امو نشنوه.بابا ،باورم نمی شد یعنی اونی که من اون روز دیده بودمش !!!!!!!..

سایه ی پاهای بلندش افتاده بود رو دیوار و من هی دنبالش دویدم ولی اون واینستاد،تو بودی !!!!!....بابا چرا تموم مدت  همه چی رو ازم مخفی کردی؟؟!!!..جرویس چرا هیچ وقت به من نگفتی که تو خود بابا  هستی ؟؟چرا ؟؟....

                                                                                       جودی آبوت

یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: