دیشب داشتم کلی خرت وپرت قدیمی رو تو انباری  زیرو رو می کردم .خستگی و فشار عصبی که از صبح در اثر مصاحبت بایک استاد فهیم گریبانم را گرفته بود، اذیتم می کرد. چیزی رو هم که میخواستم پیدا نمی شد. خیلی اتفاقی چشمم افتاد به یک کارتن روش با ماژیک نوشته بودن" فیلمهای قدیمی" .در کارتن را با هزار زحمت باز کردم .یک سری  VHS که معلوم بود از زمان قاجار تا حالا کسی سراغش نرفته بود....".مراسم هایده "نمی دونم ته دلم چی شد که برداشتمش  وآوردم بالا.حالا کی حال وحوصله داشت ویدئو رو راه بندازه...چندین سالی هست که بینوا یه گوشه ای افتاده وهیچ کی بهش محل نمی ده بالاخره نو اومده به بازار دیگه!!!...با کلی گرفتاری  تونستم راش بندازم..جالبه که همه چیزشو یادم رفته بود..ساعت 30/11 بود گفتم یه نگاه میندازم بعد می رم که بخوابم.....سفری در پیش است......هد شروع به چرخیدن کرد...سفری درپیش است...فیلم با لانگ شاتی از قبرستون شروع می شد. تقریبا خالی  و فقط چند تا خانم سیاه پوش که گریه می کردند.صحنه ها می گذشت و من کم کم  صحنه ها رابه یاد می آوردم  فکر می کنم 18 یا 19 سالی گذشته باشه....افراد مختلفی در مراسم تدفین  از بانوی صدای ایران صحبت کرده بودند...بعد مصاحبه ای بود با فرزندان هایده .کم کم داشت خوابم می گرفت .فیلم کات شد به مصاحبه ای ازهایده...خاطراتشو می گفت .اینکه 7 شهریور57 از ایران بیرون اومد و هیچ وقت فکر نمی کرد این خروج 6 سال به طول انجامیده باشه...ودر آخر دعا کرد که روزی بتواند در سرزمینش  و برای  مردمش بخواند.نمی دونم چرا، ولی اشکی که در چشمان هایده جمع شد اشک منو هم در آورد...آدم با هر عقیده و اعتقادی که باشه خیلی

بی انصافیه که هایده رو هنرمند ندونه...یادم اومد اون شبی که خبر مرگ هایده تو ایران منتشر شد اولین بار کلمه "جرثومه" را یاد گرفتم...از قول یکی بود که الان یادم نمی آید فقط گفت:جرثومه فساد به درک واصل شد...خیلی بی انصافیه....دیشب حالم بد جور گرفته شد. واقعا"چرا هنرمندای ما مثل هایده ومهستی و ویگن و... در غربت می پوسن و میرن..مگه این سرزمین مال اونها نبود..مگه اونا مال ما نبودن....

اصوات انکر خواننده های مجوز دار وزارت ارشاد تو گوشم می پیچید.اشعار و خزعبلات مجوزداری  که امروز به زور به گوش ما فرو می کنند و زیر صدای فیلم که کم کم بلندتر می شد...تا قشنگ ترین قصه عالم رو بخوانم.

دلم می سوزه اگه روزی بشنوم بهروز رفت...اگه روزی بشنوم ابی رفت واگه روزی بشنوم داریوش رفت ولی دلم الان خیلی بیشتر می سوزه. اینکه اونا الان 30 ساله ، دقیقا" 30 ساله که از سرزمینشون بیرون رانده شدن به جرم بازی در خاک به جرم خواندن پیچک وبه جرم شقایقها ....

 

 

 

یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط راهبه نظرات ()
تگ ها: