مرا اهلی کن...

برای  شازده کوچولوی خسته ای  که اهلیت می بخشد در نیمه شب پاییزی:

«روباه گفت: " اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است،

یعنی " علاقه ایجاد کردن...

-علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست... و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...

...تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه ی موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن؛ آن گندمزارها را در آن پایین می بینی؟ من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی فایده ای است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد ولی این جای تاسف است؛ اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی؛ چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت. روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت: بیزحمت...مرا اهلی کن؛ شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت: هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!«

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هالو

و من بارها گفته ام که قهرمان شازده کوچولو کسی جز روباه نیست... و ما آدمهای تنبلی هستیم که برای پیدا کردن دوست هم کاری نمی کنیم... راستی... خود تو از اهلی شدن نمی ترسی؟! از اهلی کردن چطور؟!

خانم بزرگ

اهلی کردن......دیگه اهلی بشی کارت در اومده گفته باشم

فرزاد

آی خدا باز هم این فلسفه ساده دوست داشتنی : شازده کوچولو. لذیذ بود. مرد مختصر.