...تو خود حجاب خودی

 دلم رمیدة لولی وشیست شورانگیز       

 دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد           

 هزار جامه تقوی و خرقه پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد  

 که تا زخال تو خاکم شود عبیرآمیز

فرشته عشق نداند که چیست ایساقی

بخواه جام و گلابی بخاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر

بمی زدل ببرم هول روز رستاخیز

فقیر وخسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای تو ام نیست هیچ دست آویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت

که در مقام رضا باش وز قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

/ 5 نظر / 8 بازدید
عادل

[دست] و سخن از دل ما می گویی ....

تخته خاکستری

از خود عبوری نهایت عرفان است. سخت. بسیار سخت. یاد آقای بهجت نورانی که به چنین مرتبتی دست یافت.

فرزاد

این روزها این مصرع را زمزمه می‌کنم که تیتر مطلب قبلی وبلاکم بود: دردم نهفته به ز طبیبان مدعی. می‌دونم شاید بی‌ربط باشه اما نمی‌دونم این روزها با کی میشه درد‌و‌‌دل کرد. کسی پشت تلفن نمی‌تونه حرف بزنه. بقیه هم یا گوشه خونه کز کردن یا... این روزها فقط به بازداشتی‌ها فکر می‌کنم. به جونایی که الان زیر مشت لگدن. نمی‌دونم چیکار باید کرد. این روزها حافظ و قران و سعدی بیش از همیشه مرهم‌اند. فقیر وخسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش وز قضا مگریز مرد مختصر.