خرمشهر-جهان آرا-پدرم و پدرش- خرداد 88 و حال خرداد 89

یادت میآد؟؟...اون شب را می گم!!... زیر چادر همه داشتند ناله می کردند. خون بر  روی شنها ماسیده بود. چیزی را زیر تخت آمبولانس کشیدی بیرون و به زیر چادر آوردی؟؟..یادت میاد اون شب رو؟؟...بالای سرش که اومدی به هوش نبود.تنها کسی که هیچ چیزی نداشت. بالای سرش گذاشتی و رفتی... درد تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود... می گفت : نیمه های شب از شدت بوی تعفن به هوش اومده.  صبح  او را به تهران آوردن. اون لعنتی درست پشت استخوان پایش بود. گفتند: جاش خوبه، بذار بمونه...

یادت میآِد؟؟... اون روزی را می گم که چادر شکافت. می گفتند تکه ها را در کیسه های جداگانه بذارید. یادته؟؟؟.. دقیقا" دو تکه مساوی !! بالاتنه و پایین تنه...

یادت میاد؟؟ .. وقتی از اون بالا اومد داشت دست عروسکشو جا می انداخت. وقتی رسید دم خونشون.. فقط گفت: مامان بیا دستمو جا بنداز داره می سوزه؟؟ .. یادت میآد؟؟ مادره اون وقت از شدت ورود اون به خونه، سرش تو دیگ جوشان غذای ظهر فرو رفته بود...

یادت میاد؟؟... وقتی دوباره برگشت... دیگه هیچ کس نبود...یادته بهش گفتی بد جوری تنها شدم.... یادته اون روز همه  داشتند فرمان صادر می کردند؟؟ کجا!!! تو تهران !! ... مطمئنم که اینو یادت نمی یاد، ولی یادته، اونا یی که تو چادر بودنا!! همونا  تو دشت عباس از شدت تشنگی مجبور شده بودن ادرارشونو بخورن!!.. یادت میاد؟؟...وقتی همه رفتنو و تو هم رفتی...

حالا دیگه بیش تر از 100 متر نمی تونه راه بره .حتما" باید اون لعنتی به وعده خودش عمل کنه. یه تیر می کشه و پاش وسط خیابون تا میشه!! باور می کنی؟؟...

 یادت میاد؟؟ اون شب زیر چادر ... صدا شون  اعصاب همه رو بهم ریخته بود.. حالا  گاهی شبا وقتی تو خواب از شدت درد  ناله میکنه و سرشو رو بالش می ذاره تا  بیدار نشیم... من یواشکی تو رختخواب یاد تو می افتم... صدای اون شلیکها تو کل مغزم می پیچه. یادت میاد یه شب بهت گفتم:  دیگه اینجا جای من نیست. همه گفتن : وطن فروش نامرد. می دونی برای چی بود؟؟.. چون شب قبلش آنقدر درد کشیده بود ومن انقدر دندونامو به بالش فشار داده بودم تا صدای گریه هامو نشنوه...یادت میآد؟؟...

وقتی یک روز گریه کنان اومدم خونه و بهش گفتم: برو ونک ببین چه خبره؟؟... گفت: تو که می دونی ما اینا رو نمی خواستیم.  ما رفتیم که جلوی تعرض بایستیم...حالا از داخل دارن  بهمون تعرض می کنن؟؟.. یادت میاد محمد؟؟... یادت می آد محمد؟؟؟... گاهی اوقات که یادت می افته، میگه دمش گرم!! .. بعد یادش می آد که راستی تو چرا  با تانک رفتی؟؟... خب تو هم سوار اون مدل 230 میلیونیه می شدی!!... وقتی یک بار تو  خیابون زمین خورد بهش خندیدن. می دونی کیا؟؟... باور کن محمد  من با چشم خودم دیدم اونا از خاندان مانکن نبودنا. محمد لباساشون شبیه تو بود ولی به زمین خوردنش خندیدن!! .. دیدی چی شد محمد؟؟؟...

محمد  خوش به حالت که نیستی ببینی... یادته از شدت موج انفجار خون از تو گوشش بیرون ریخت؟؟.. گفتن: 5% . یادته اون لعنتی رو؟؟.. گفتن:5%... جمع که کردن گفتن بهش:15%...خندید و گفت: ریاضیتون ضعیفه!! من و همه اونای دیگه کلا" 0%

اومدش بیرون، 25 سال پیش بود .محمد یادته؟؟...

محمد خوش به حالت که نیستی  ببینی... اون روز مادر یکی از همونایی که اون شب تو چادر بود... به خاطر ضعف ناشی از شدت گرسنگی تو بیمارستان مرد... آخرین روز که رفته بودم پیشش گفت: فردا برو بنیاد بگو علی من 25سال پیش رفته بوده اونجا.. برای مادرش مقرری بدید .. به کسی نگیا تعداد صفراش فردا از دفترچه می زنه بیرون...

محمد  هفته پیش یک  خلبان جت اومد پیشت.... دیدیش؟؟.. رفته بود امنیت کردستان رو برقرار کنه. ولی نمی دونم چی شد. .. 30 سالشم نبود.. اومدن گفتن تبریکو تسلیت. باباش تو محلمون جوراب فروش بود.می دونی برای چی می گم بود؟؟؟.. چون هفتم پسرش،  شد سوم خودش. محمد حسرت می خورم به حالت، خوش به حالت که نیستی...

محمد!! دیدی چه  بلایی سرمون اومد؟؟...داره می ره چه کارش کنیم محمد؟؟... محمدم، جهان منتظر نشسته بود تا تو اون رو بیارایی. پس کجا رفتی؟؟... محمد... محمد... چرا جواب نمی دی؟؟... صداتو نمی شنوم... محمدم....

برای او که از پاوه تا دشت عباس را پیاده رفت و اینک در خیابان به خاطر زمین خوردنش به او می خندند.... و برای تمام باباهایی که یک لعنتی با خودشون دارن و یک محمد و یک دنیا گریه  نچکیده.....

 

 

 

 

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
امیررضا تجویدی

سلام مهشید جان این نوشته ات را سال پیش هم خوانده بودم-این غافله عمر عجب می گذرد!-اگر خاطرت باشه همون موقع هم گفتم که فوق العاده بود...غم و تلخی در عین حال امیدوار کننده نوشته ات تحسین بر انگیز بود... مرسی...ای کاش خاطرمان باشد...

عادل

سلام ... در مورد این همه غم تو این چند کلمه چی میشه گفت!؟! چه نظری ... چه نظری میشه داد وقتی "چی می خواستند(میخواستیم) و چی شد" همه ش تکرار میشه؟!!؟

سینا

وای وای این متن ماله کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ ماله خودته ؟؟؟؟؟ تحسین برانگیز و در عین حال تاثیر گذار تبریک می گم ...

وبگاه تخصصی فیلمنامه‌نویسی

یک جورهایی احوال آدم رو دگرگون می‌کنه این نوشته و حس غریبی داره این متن. راستی آقای خاص هم رفت رئال! امیدوارم ایتالیا در جام جهانی موفق باشه.

سرپیکو

سال 1370، به همراه خانواده ،شهر اهواز بودیم، یادمه 13بدر همون سال رفتیم خرمشهر و من فقط تصاویری از خرمشهر رو در ذهن داشتم که از تلویزیون و خاطراتی که از پدرم و دیگران شنیده بودم... 2 سال از پایان جنگ گذشته بود و من فکر میکردم هیچ اثری از جنگ در این شهر نیست و وقتی رسیدیم... یه شهر خسته و زخمی... جای گلوله ها روی دیوار... خانه های ویران... موتورسیکلت سوخته گوشه خیابون... آدم های خسته...

آزاده از کلبه ی ویوارا

راهبه راهبه راهبه چقدر تلخ چقدر تلخ تر چقدر تلخ تر از هر تلخ یادم اوردی چیزهایی را که یادم بود!

هما

ای کاش قهرمانانمان را دیده بودیم و گریه هایی که ندیدیم! افسوس..... راهبه. چه اسم جالبی!

هما

میشه گفت باید به احساسم اجازه بدم تو خودش اینو و تمام این ها را هضم کنه!