شانه هایم کو؟

 

 

گاهی انقدر کف کفشهایم به گل و لای زمین چسبیده که پایم را توان تکان دادن نیست، این موقع کوچکترین چیزها بزرگترین حسرتها را به باد می آورند.. مدتهاست در فکر این هستم که شنا کردن چه وازه اشنایی بوده و حال ناتوان از آن هستم...دریا دوست همیشگی من بوده...همیشه عاشق سنگ انداختن توی دریا بودم...اما چند سالیست که حتی برکه هم مرا نمی پذیرد!!....چند وقتی است به یکی از وسیله های رو میز خیره مانده ام.....به دندانه هایش عمیق چشم می دوزم...به گمانم فاصله بینشان 2 یا 3 میلی متر باشد...تعدادشان زیاد است ولی هیچ گاه نشمردمشان....چند سالی است بهش دست نزده ام....به گمانم یادم رفته باشد که چگونه به دست می گیرندش...نه ولی هنوز یادم هست...یاد بعد از ظهرهای بچگی...لذت شانه کردن موهایم توسط یکی از اون آدم بزرگها....همیشه از اینکه موهای فرفری و تو هم تاب خورده مرا کسی با آرامش شانه کند لذت می بردم..روح سرکشم را آرام می کرد..لحظه ای به سکون می رسیدم...اما خودم همواره کلافه از شانه کردن بودم..از گره های باز نشدنی موها.....چندیست حس آرام و شیرین و پروانه وار شانه زدن موهایم را لمس نکرده ام....دیشب اتفاقی این دندانه های وفادار و به هم چسبیده را نوازش کردم....نوک انگشتانم را بر رویشان حرکت دادم..مثل حرکت انگشتان بر کلاویه های پیانو...با تعلل دندانه ها را از رختخوابشان بلند کردم...سالها آنجا خوابیده بودند...هیچ کاری جز استراحت نداشتند...نگاهشان کردم... به نظرم حرفی برای گفتن داشتند... آرام به روی موهایم کشیدمشان... نت های موها شروع به نواختن کردند... به گمانم این موسیقی مدتها در گوشم زمزمه نشده بود... یک صدای آشنا و به خاطره ها سپرده شده... حس سردرگم زنده گی روی زمین گل آلود گوشهایم را انباشته بود آنقدر که موسیقی های تنم را به فراموشی سپرده بودم... جلوی آیینه نشسته بودم... آرامش حرکت شانه بر ساز را در زیر پوست سفید و همیشه بی حسم لمس کردم!... نگاهم به چشمهایم افتاد...گویی هر حرکت شانه بر موج موهایم یک موج پرتلالو و باشکوه را در چشمانم پدید می آورد....شانه ام را به آرامی به دست موجها سپردم.....شنا کردن بر امواج را شروع کرد...چشمانم را بسته بودم و به صدای امواج گوش می دادم....رقص شانه ام را  در یک دریای پرتلاطم و گاه آرام در دل شب... یک دریای تاریک و آرام نگاه می کردم... ناگهان حس کردم موجها کمرنگ شدند... و از موج سواری شانه دیگر خبری نیست...شانه را لمس کردم و دیدم به یک جزیره رسیده است...به یک خشکی... یک جزیره آرام و خشک و بدون هیچ... .شانه را به سمت دریا هدایت کردم.....لحظه ای تنم لرزید....از وجود جزیره... از اینکه چند تا جزیره خشک و تو این دریا هست؟....لحظه ای جلوی چشمانم تصور کردم که کل دریا بشود جزیره....و شانه  ام بر یک خشکی بی پایان در حسرت موج سواری بماند...سرگردان بر کف دریای خشکیده.... شانه ای حیران که نداند دندانه هایش باید کدامین موج را بشکنند...دریای خشکیده که نیازی به موج شکن ندارد...، دارد؟...از این فکر تنم یخ زد....چشمانم را باز کردم و شانه را به آرامی به ساحل آوردم....اما حس لحظه ی اسیر بودن شانه ام در دریای خشکیده با من ماند...لحظه ای فکر کن به این تجربه... تجربه شنای شانه در یک خشکی و کویر بی انتها....حست چیست؟...می شنوم صدای حس تو را....

/ 3 نظر / 6 بازدید
عادل

چه حس و حالی داشت ... یه جوری نرسوندن یا شاید هم یه جور امید ... یا حتی یه جورهایی هل دادن ...

امیررضا تجویدی

سلام مهشید جان نمی تونی باور کنی که چقدر ا بازگشتت به دنیای وب نویسی خوشحالم! مثل همیشه فوق العاده زیبا و تا حدی مینی مال! ممنون عزیز