داستان عشق...سینمای من

 

36ساعت خوندن بی وقفه مجله و تنها 3 ساعت خواب.....

صدای خارجی: آخه این فیلم چیه!!...هی فیلم، فیلم...بچه مردی از گرسنگی بیا یک چیزی بخور...(صدای یک مادر)

کتاب درسی تاریخ رو همیشه از ته به سر می خوندم...خودمو زودتر از بخش های بدش خلاص می کردم تا به سلسله های پرشکوه برسم...سر جلسه امتحان هم همیشه سلسله ها وترتیبشون رو قاطی می کردم...مجله فیلم رو هم همیشه از ته می خونم، با این تفاوت که جای بدش نه تهش، بلکه وسطاشه، اونهم تمام رنگی!!....

سینما آزادی-من و صف های سینما و پدری ناباب(!!) که من فسقلی رو از لالوی جمعیت می فرستاد برم جلوی گیشه وخودشون توی صف. دو حالت بیشتر متصور نبود.یا داد وبیداد جلوی صف که من رو با گریه بر می گردوند پیش پدرم و یا: جلوی گیشه: بیا بابا، کاگه موشا (نام فیلمی ازآکیرا کوروساوا و نام بنده از هنگام تولد تا حتی گاهی این سال ها ! ) بلیط گرفته!!....صفحه 174 تا 178

 

عصر جدید-بعر از ظهر های پاییز و دودره کردن کلاس های آنالیزحقیقی (که از قضا هیچ ربطی به حقیقت نداشت!!) و ....گیشه: 8تا...و رفقایی که هیچ وقت نتونستن 8 رو در قیمت واحد بلیط ضرب کنند. چند سال بعد تو "بی پولی" یادم میاد که: کشته شدن توسط مفهوم انتزاعی رفاقت یعنی چی؟؟!!...صفحه.172 تا 173

من فرزند VHS ام....پدرخوانده ها رو اون طور دیدم با ویدیوهایی که همیشه هدشون کثیف بود!!! وحسودی کردن به تماشاگران پدر خوانده بر پرده شهر فرنگ رو، حق مسلم خود می دانم !!!....

حیاط دبیرستان: خانم....شما هم!!! (تعجب یک ناظم از رفتار یک بچه خرخون!!) آلت جرم: CD آّبی، سفید و قرمز کیشلوفسکی عزیز!!!....

اواخر دانشگاه فضای سایبر، یک خونه مجردی برای دلت: ایتالیا به ایتالیا و ...یک پاتوق با کاپوچینوی داغ. می یابی آنهایی را که باید....

تو سینما به برگمان می گیم استاد، همونی که یکبار سر کلاس دانشگاه به خاطر خوندن زندگینامه اش تو مجله فیلم از سر کلاس به بیرون دعوت(شما بخونید پرت!!) شدم. تو سایبر هم استاد پیدا کردم....صاحب یک تخته به نسبت متناسب از سیاه و سفید. با کلی همکلاسی....جایی که لزوماً نه سینما بلکه چگونگی عشق ورزیدن رو یاد می گیری....و اون  نه !...تو سکانس فردوگاه دیگه برات ملموس میشه....در بی بدیل بودن استادم که شکی ندارم، اما هنوز نمی دانم خودم چجور شاگردی هستم؟؟؟.....

خیلی از بچه ها با  ٨ و 16 و 35 رو می شناسند و اگر هم نشناسند حداقل دوستشون دارند....حدفاصل صفحات 1۵0 تا 1٧0....

هوشنگ گلمکانی و جزییات رابطه ام با او خصوصی است(لطفاً فقط به مجله فیلم فکر کنید!!!) ولی سینما پارادیزو عمومی ترین نشانه از آن خصوصی ترین لحظات است. انگاری تورناتوره نشسته  و به گریه های شبانه  بچه های 15 ساله تا بزرگترهای 50 یا 60 ساله ی تمام دنیا، گوش داده و بعد پارادیزو رو ساخته...به غزل گلمکانی هم گفته ام که پدرش را، پدر معنوی خودم می دانم....و چقدر نازنین است غزل....صفحه 141

میگن همذات پنداری، انسانها رو به قتل هم واداشته !!....پس دیدن چند باره باشو غریبه کوچک به همراه مادر بزرگ گیلک زبان عجیب نیست... اَما گیمی مرغانه..شما چی گی دی ؟؟... تنها دیالوگ در ذهن مانده از5 سالگی که با باز کردن هر باره ی یخچال ودیدن تخم مرغ ها تکرارش می کردم....صفحه 132...

چه حالی میده که از آیدین آغداشلو یاد می گیری که اولین منتقدهای واقعی هم متعلق به رم باستان (ایتالیای خودم!!!) بوده اند....صفحه 110

من ادعا دارم که نوستالژیای تارکوفسکی رو فهمیدم ولی هنوز نمی دونم چرا بین جاده فلینی و دزد دوچرخه دسیکا باید رژ لب  مای قرار بگیره!!.....ولو اینکه CRYSTAL SHINE  هم باشه!!....لابد دلقک صفحه 98 می دونه !!...

هامون- سن 6  سال هنوز یادمه که با هر بار شنیدن اسم " مهشید" تو سینما دا د می زدم : اِ، بابا منو صدا کرد!!! ....و چشم خوره و غرغر صندلی های مجاور....هنوز هم تو صفحه 71 مجله اسمم با صدای شکیبایی تو ذهن پیچیده ....

 

مسعود مهرابی بزرگترین question mark در زندگی؟؟؟..صفحه 56 مجله رو نگاه کنید!!....

راستی استاد چرا هیچ مطلبی در مورد فیلم های خارجی از شما به یاد  ندارم؟؟...حتی تو صفحه 23 مجله!!!

....و 10 هزار روز تداوم.

با صاحب دکه روزنامه فروشی بحثم شد، که چرا موقع دادن مجله به دست من،انگشتاشو گذاشت روی مجله!!....البته بعد تقصیر رو متوجه امیر اثباتی عزیز دونستم..آخه، تهران شهر جلد سفید رنگه!!...حتی اگه خیلی هم خوشگل باشه....مرسی امیر اثباتی عزیز برای جلد متفاوت و بی نظیر و البته پر از اثر انگشتهای من و بابامو و مرد روزنامه فروش...

شماره400 ، ماهنامه سینمایی فیلم، مهر 1388، سال بیست و هفتم، 200صفحه، 1500 تومان.

هر آنچه آمد راش هایی بود از زندگی در کنار رویای سینما... اگر تدوینگر خوبی نبودم به خاطر سکانس های گمشده ایست که به قول استاد حتی در نور هم دیده نمی شوند. این ها را نوشتم به عشق تو که اکنون در حال خواندنش هستی، برای دکتر جلالی فخر استاد عزیزی که پیموده اند نردبان سفیدی و فرهنگ را تا پله هایی که من از رصد آن ناتوانم، برای امیر رضا که بی تردید نقدش بر تردید، از یاد بردن سن کمش در مقابل توانایی اش می باشد، برای عادل که از سینما  کم می نویسد ولی حضورش سرکلاس گرم است ، برای سرپیکو که با دوستانش جمع می شوند و ساعاتی فراموش نشدنی را سپری می کنند با رویاهایی ناگفته و برای همه آن هایی که می آیند و می خوانند، فرزاد، الهه، رضا، سما، مهرداد، آزاده و......

مرسی سینما، مرسی مجله فیلم، مرسی استاد و مرسی بچه ها، که گرمای حضورتان از به یاد ماندنی ترین سکانس های زندگیست!!!!

 

 

 

 

/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده از کلبه ی ویوارا

چه سیر دوست داشتنی داشت نوشتت مهشید هامون چقدر این اسم برام آشناست تورناتوره...به نظرت کجا شنیدمش؟ چقدرتر برام جالبه که اسپانیا ماله منه و ایتالیا برای تو...البته یادت نره که من بعد اسپانیا عاشق ایتالیام اما یادم می مونه که حق مالکیتش ماله خودته اگر فوضولی نیست دوست دارم ازت بیشتر بدونم...چند سالته راهبه؟تدوین گری خوندی؟اگه دوست داشتی یا اینجا بگو یا کامنت خصوصی بزار برام...دلم می خواد د.وستامو بیشتر بشناسم دونستن یه چیز دیگه هم برام خیلی مهمه:اون آزاده ی آخر نوشتت منم؟[بغل]یا یه آزاده دیگه؟

سما

زندگی مجازی تقریبا جزو جدانشدنی زندگیمون شده[لبخند] دوستای خوب[ماچ] همدلی[رویا] تجربه های مشترک[تایید] سکانسهای مشترک[لبخند] دیالوگهای مشترک[لبخند] خاطرات مشترک[قلب]

تخته خاکستری

اول از همه سپاس از اظهار لطفی که از من در نوشته ی دلچسب تان نام برده ایم و صفات سپیدی به من نسبت داده اید که خب به رغم قابلیت تکذیب آن از سوی خودم، حداقل یادم آورد که باید از این نردبان کمی بالاتر بروم تا وقتی شما لطف می کنیدف خودمان پیش خودمان شرمنده تر از این نشویم... دوم این که محشور شدن با سینما و نور و خیال و شعر، لطف بزرگی ست که از مهربان ترین بخش آسمان نصیب همه ی ما سینمایی ها شده است. اگر این نوشته تان تا این حد صادقانه، نگاه مهربان شما را به سینما و مجله فیلم را بازتاب می‌دهد به همین دلیل است. سوم این که گفته می شود غزل گلمکانی به پدرش شبیه تر است (از لحاظ خلق و خو) تا قصیده شان. احتمالا به همین دلیل رابطه ی شما با این دختر اخموی کم حوصله و مودب و احتمالا رمانتیک برقرار مانده و حتما به نگاه افلاطونی شما به گلمکانی پدر ارتباط دارد.

سرپیکو

[گل]