؟؟یادته محمد

یادت میآد؟؟...اون شب را می گم!!... زیر چادر همه داشتند ناله می کردند. خون بر  روی شنها ماسیده بود. چیزی را زیر تخت آمبولانس کشیدی بیرون و به زیر چادر آوردی؟؟..یادت میاد اون شب رو؟؟...بالای سرش که اومدی به هوش نبود.تنها کسی که هیچ چیزی نداشت. بالای سرش گذاشتی و رفتی... درد تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود... می گفت : نیمه های شب از شدت بوی تعفن به هوش اومده.  صبح  او را به تهران آوردن. اون لعنتی درست پشت استخوان پایش بود. گفتند: جاش خوبه، بذار بمونه...

یادت میآِد؟؟... اون روزی را می گم که چادر شکافت. می گفتند تکه ها را در کیسه های جداگانه بذارید. یادته؟؟؟.. دقیقا" دو تکه مساوی !! بالاتنه و پایین تنه...

یادت میاد؟؟ .. وقتی از اون بالا اومد داشت دست عروسکشو جا می انداخت. وقتی رسید دم خونشون.. فقط گفت: مامان بیا دستمو جا بنداز داره می سوزه؟؟ .. یادت میآد؟؟ مادره اون وقت از شدت ورود اون به خونه، سرش تو دیگ جوشان غذای ظهر فرو رفته بود...

یادت میاد؟؟... وقتی دوباره برگشت... دیگه هیچ کس نبود...یادته بهش گفتی بد جوری تنها شدم.... یادته اون روز همه  داشتند فرمان صادر می کردند؟؟ کجا!!! تو تهران !! ... مطمئنم که اینو یادت نمی یاد، ولی یادته، اونا یی که تو چادر بودنا!! همونا  تو دشت عباس از شدت تشنگی مجبور شده بودن ادرارشونو بخورن!!.. یادت میاد؟؟...وقتی همه رفتنو و تو هم رفتی...

حالا دیگه بیش تر از 100 متر نمی تونه راه بره .حتما" باید اون لعنتی به وعده خودش عمل کنه. یه تیر می کشه و پاش وسط خیابون تا میشه!! باور می کنی؟؟...

 یادت میاد؟؟ اون شب زیر چادر ... صدا شون  اعصاب همه رو بهم ریخته بود.. حالا  گاهی شبا وقتی تو خواب از شدت درد  ناله میکنه و سرشو رو بالش می ذاره تا  بیدار نشیم... من یواشکی تو رختخواب یاد تو می افتم... صدای اون شلیکها تو کل مغزم می پیچه. یادت میاد یه شب بهت گفتم:  دیگه اینجا جای من نیست. همه گفتن : وطن فروش نامرد. می دونی برای چی بود؟؟.. چون شب قبلش آنقدر درد کشیده بود ومن انقدر دندونامو به بالش فشار داده بودم تا صدای گریه هامو نشنوه...یادت میآد؟؟...

وقتی یک روز گریه کنان اومدم خونه و بهش گفتم: برو ونک ببین چه خبره؟؟... گفت: تو که می دونی ما اینا رو نمی خواستیم.  ما رفتیم که جلوی تعرض بایستیم...حالا از تو دارن  بهمون تعرض می کنن؟؟.. یادت میاد محمد؟؟... یادت می آد محمد؟؟؟... گاهی اوقات که یادت می افته، میگه دمش گرم!! .. بعد یادش می آد که راستی تو چرا  با تانک رفتی؟؟... خب تو هم سوار اون مدل 230 میلیونیه می شدی!!... وقتی یک بار تو  خیابون زمین خورد بهش خندیدن. می دونی کیا؟؟... باور کن محمد  من با چشم خودم دیدم اونا از خاندان مانکن نبودنا. محمد لباساشون شبیه تو بود ولی به زمین خوردنش خندیدن!! .. دیدی چی شد محمد؟؟؟...

محمد  خوش به حالت که نیستی ببینی... یادته از شدت موج انفجار خون از تو گوشش بیرون ریخت؟؟.. گفتن: 5% . یادته اون لعنتی رو؟؟.. گفتن:5%... جمع که کردن گفتن بهش:15%...خندید و گفت: ریاضیتون ضعیفه!! من و همه اونای دیگه کلا" 0%.اومدش بیرون، 25 سال پیش بود .محمد یادته؟؟...

محمد خوش به حالت که نیستی  ببینی... اون روزی مادر یکی از همونایی که اون شب تو چادر بود... به خاطر ضعف ناشی از شدت گرسنگی تو بیمارستان مرد... آخرین روز که رفته بودم پیشش گفت: فردا برو بنیاد بگو علی ی من 25سال پیش رفته بوده اونجا.. برای مادرش مقرری بدید .. به کسی نگیا تعداد صفراش فردا از دفترچه می زنه بیرون...

محمد  هفته پیش یک  خلبان جت اومد پیشت.... دیدیش؟؟.. رفته بود امنیت کردستان رو برقرار کنه. ولی نمی دونم چی شد. .. 30 سالشم نبود.. اومدن گفتن تبریکو تسلیت. باباش تو محلمون جوراب فروش بود.می دونی برای چی می گم بود؟؟؟.. چون هفتم پسرش،  شد سوم خودش. محمد حسرت می خورم به حالت خوش به حالت که نیستی...

محمد!! دیدی چه  بلایی سرمون اومد؟؟...داره می ره چه کارش کنیم محمد؟؟... محمدم، جهان منتظر نشسته بود تا تو اون رو بیارایی. پس کجا رفتی؟؟... محمد... محمد... چرا جواب نمی دی؟؟... صداتو نمی شنوم... محمدم....

برای او که از پاوه تا دشت عباس را پیاده رفت و اینک در خیابان به خاطر زمین خوردنش به او می خندند.... و برای تمام باباهایی که یک لعنتی با خودشون دارن و یک محمد و یک دنیا گریه  نچکیده.....

خرمشهر این گونه آزاد شد.

 

/ 8 نظر / 3 بازدید
سارا

سلام دوست عزیز وب سایت زیبایی داری خوشحال میشم به وب سایت من هم سری بزنی http://www.dvdkadeh.com/

عادل

بعد از این همه نبودن و ننوشتن با پست غمناک و غمبار و البته واقعی دوباره اومدید .... من رو یاد حاج کاظم انداختید .... یاد عباس .... احمد کوهی و اصغر و سلحشور ...... میدونی دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟!؟!

سرپیکو

سلام... ممنون که اومدی/شما خوبی؟ از دیوونه نوشتن منظور بدی نداشتم/ وقتی رقص تانگو تارانتینو رو دیدم یهو اومد به ذهنم که اینو بنویسم! به هر حال تیتر رو تغییر دادم... راستی مطلب خوبی نوشتی و البته نفس گیر ... بر حلقه عاشقان رسیدن عشق است...

تخته خاکستری

نمی دانم چرا یاد اژانس شیشه ای افتادم و اعتراف می کنم که دست خودم را گرفتم تا بیش از این در ژرفنای تلخی واقعیت نوشته تان فرو نروم...

امیررضا تجویدی

سلام راهبه عزیز با خاطراتی شیرین(البته برای خودم!)از جشنواره های فجر بروزم. سر بزنید حتما

مهرداد

سلام دوست گلم ------------------- کم پیدا شدی و ما کم سعادت. نوشته های دلنشینت بوی مهر و وفا دارند دوست خوبم. کویر اندیشه ام منتظر واژگان سبزت است خوشحال میشم سر بزنید[گل]

الهه

چقدر فوق العاده بود و تلخ