قبرستان احساسات من....

و چقدر هر روز و هر شب تنفس سخت تر می شود....درست وقتی که حس میکنی قرار است همنفسی نفس هایت را حس کند و پنجره باز شود...ناگهان می بینی در اتاقی اسیر شده ای....اتاقی بدون هیچ روزنه ...و لحظه به لحظه حتی خودت هم دیگر توان تنفس نداری....حس میکنم این روزها چهار دیوار اتاقم مدام به هم نزدیکتر می شوند و قفس من هر روز تنگ تر....کم کم فشار دیواره های اتاق بر سینه ام مرا به سویی می خواند....اتاقم به قبرستان احساساتم تبدیل می شود لحظه به لحظه....

/ 5 نظر / 11 بازدید
اشکان

سلام.خسته نباشی.از وبلاگت دیدن کردم.راستی کلی عکس جالب تو وبلاگم گذاشتم.اگه دوست داشتی یه سری بزن و راجع به عکسا نظر بده.اگه شد بنویس که چه عکسای دوست داری تو وبم بذارم یا اگه ایرادی دیدی واسم بنویس.منتظرم.ممنون.

شبهای بارانی

"تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است ، اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است ! . . . سلام دوست عزیز....خوشحال میشم به ما بپیوندی..... منتظر حظور گرمت هستم....""

وحید جلالی

همه مون داریم تو تنهایی هامون دست و پا می زنیم.این جور وقتها یاد فیلم شبهای روشن می افتم.سکانسی هست دختر و استاد تو ماشین نشستند و استاد میگه من با تنهایی خودم خوشم و هر چقدر که دلم بخوام با خودم حرف می زنم ولی دختر میگه من انقدر میگردم که یکی رو پیدا کنم باهاش حرف بزنم ( نقل به مضمون البته )

سروش

لاجوردیا هیچ و قت نباید ناامد بشن حتی با وجود گل طلایی و ترزگه... وحید جلالی چه تشابه اسمی .یادش ب خیر رفاقت ها چه آبی بود زمانی...

سروش

لاجوردیا هیچ و قت نباید ناامد بشن حتی با وجود گل طلایی و ترزگه... وحید جلالی چه تشابه اسمی .یادش ب خیر رفاقت ها چه آبی بود زمانی...