چرا باور نداشت مرا؟!

تئاتر بر صحنه بود که اتفاقی درپشت صحنه افتاد...درتاریکی پشت صحنه - خسته از نقش های ایفا شده و نشده در دانشگاه زندگی,در مسیر تفکر به وجوه ناشناخته از بازیگران مقابل....بادسته گلی در روبرو و تنها یک جمله: سکوتم در برابر سکوتت...

تولد مرگ سکوتت برایم آرزویی دست نیافتنی ست........ و حال امشب من وامانده ام از آدم های اطرافم.  تنفر از حضورش در کنار دیگران.....تجسم در تنهایی...آدم های اطرافم...خنده های بی حد ...و ندانند که نشان از منزلگه مجنون است.

در خم ابروی دلم سوگند مرا نداشت باور...

 آن یار که به او گفتم: من عاشقش هستم...

خندید و گفت: دیوونه. چرا باور نداشت مرا؟؟!!

اگر روزی بفهمند بر رابطه پنهان من....باور نخواهند کرد آنان که چه گذشت از سرشان. من باور دارم که او امانتدار خوب این راز نهفته در دل من خواهد بود و زمان پرده گشای رازها...

گفت:چرا حقش این گونه نبود.... و من گریه را مدام محکوم می کردم.

/ 10 نظر / 12 بازدید
سرپیکو

یادها فراموش نخواهند شد، حتی به اجبار و دوستی ها ماندنید حتی با سکوت...

سینا حبیبی

خیلی لذت بردم راهبه عزیز مخصوصا با این جمله : زمان پرده گشای رازهاست ... مرسی.

امیررضا تجویدی

سلام مهشید جان راستش گیرایی مغز من یه هفته ای هست که عجیب پائین اومده و طبیعتا منظور این پستت رو نگرفتم!مشکل از منه البته نه نثر زیبای تو!

وبگاه تخصصی فیلمنامه‌نویسی

چه حس تلخی داشت این نوشته. البته اگر از خواندن مطالبی که نشان‌دهنده‌ی تلخی و گزندی است که به نگارنده‌ی آن رسیده لذت ببریم، دیوانگان آزارگری بیش نیستیم. توصیه می‌کنم خودت رو با بازی‌های کامپیوتری سرگرم کنی تا چیزی رو که باعث ناراحتی‌ات شده فراموش کنی.

الهه

و زمان ژرده گشای رازها... گاهی بعضی رازها تا همیشه سر به مخر می مونند.شاید بهتر باشه که بمونن!هان؟؟؟

وحید جلالی

بچه تر که بودم گاهی چیزهایی می خواندم که نمی فهمیدمشان ولی دوستشان داشتم.نمی دانم برای نثرشان بود یا چیز دیگری! این پست هم برام همینطوری بود.

آزاده از کلبه ی ویوارا

تولد مرگ سکوتت برایم آرزویی دست نیافتنی ست و من هنوز حیران کوچه باغ دنج این جمله ی خوش طعم توام راهبه

شارلوت

سلام دوست عزیز خوشحال می شوم از بلاگ ما نیز دیدن فرمائید.[گل] charlotteiran.blogfa.com