کوچه های کوچ

در کوچه پس کوچه ها سرگردون شدم. از هر دالان غزلی آشنا به گوش می رسد. ترانه ی آشنای مرگ، هر شب برایم شنیدنی تر می شود. ولی نمی دانم در  کدامین کوچه, مرگ من گمشده است!. یک روز از کوچه ی آرزو می روم و به بن بست می رسم . یک روز از کوچه خنده، روز دیگر  از کوچه ی گریه .... من تمام کوچه ها را دنبال مرگم گشتم ولی پیدایش نکردم. آخرین کوچه ای که دنبالش بودم کوچه ی او بود. یک سراب . برایم  قفسی ساختن تا دیگر آسمان رو  نبینم ولی باغ آسمان  تبق تبق ستاره ریخت تا من با چشمک های  ستا ره از قفس بیرون بیایم. در کوچه سراب تلخ باران را با جام شراب اشتباه گرفتم. ولی ساقی جام شراب  را از من گرفت . پر ز شراب گشت و من باده ای پر ز شوکران....جادوگر بزرگـ، این کوچه جای تو نیست. .من نمی دانم گذر تو از چه زمان به این کوچه افتاد. تو چه می کنی با زندگی من...؟ جادوگر تو به چیزی که میخواهی هرگز نمی رسی...نمی رسی...

آسمان، سنگ قبر من شده. مرحم دل منم شده چیزی که با ابرای سیاه روی سنگ قبرم نوشته شده!!...نمی دانم از وقتی که بارم رو گذاشتم رو دوش مرده ها، زنده ها نوشتن: 

 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

                                       بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

جادوگر از راهی آمد که جا پایی باقی نگذاشته بود. او را ندیدم. من داشتم به پایش زندگی می دادم. نفسی که دیگه از سینه بر نمی آمد. تمام وجودم لبریز از شراب ناب بود. سرمست بودم و نفهمیدم که پیاله آخر زهر حسرت بود از دستان جادوگر. در دایره قسمت، خون دل به من رسید و من نفهمیدم. هنوز در شبهای بی ستاره جام می مینوشم. حالا دیگر خیال هم به حیرت آمده . یارای دیدن  جام بی ساقی رو ندارد.

اما من دیگر می بینم. می خواهم آنچه را که با  چشمان سرمستم ندیدم حال با عقلم ببینم. من  می خواهم همه چیز را ببینم، همه چیز را .... می بینم او و جادوگر را هر دو باده ای پر زشراب در دست و خنده هایی بر لب!!... فریادی عمیق در سینه دارم  می بینم ولی آنقدر خسته ام که دیگر توان فریاد ندارم...من دیگر توان ندارم!!!

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
آروشا امیدی

سلام میدونی ما ممکنه اشتباه کنیم ولی باید ادامه بدیم[پلک]

سمانه

سلام مهشید جونم . چه طعم عجیبی داشت نوشتت . کجای دلتی که این جور گس می نویسی؟

عادل

آزمودم عقل دوراندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش را

امیررضا تجویدی

سلام مهشید جان خیلی زیبا بود.متافورهای موجود در نوشتت بدجوری چشم نواز بودن! مرسی

سینا حبیبی

مرگ هر کس کنار اون یا حتی جلوتر از اون راه می ره به گردی اونو می بینی ولی کاری به کارش نداشته باش ... یاد فیلم بونوئل می افتم ( ملک الموت) که تمام مدت دنبال دختری بودند که کنارشون بود !

وحید جلالی

چطور می شود در مقابل این نوشته زیبا ابراز احساسات نکرد !؟

سرپیکو

بگرد دنبال، عامل این سرگردونی توی این کوچه پس کوچه ها! بیرون بیا از این تلخی...