حالا میذاری بخوابم؟

لیلی آن شب در رختخواب همه چیز را به خسرو گفت اما نگفت، که چقدر از طولانی بودن مسیر محل کارش و همکلامی با همکارش آقای فرهادی خوشحال است...وقتی با یکدیگر درباره کتاب، تئاتر وفیلم حرف می زنند...از کتاب هایی که در این چند وقت با یکدیگر ردو بدل کرده اند و از همه گفتگوهایی که با یکدیگر داشته اند....لیلی داستان زندگی آن روزش را در حالی در گوش خسرو زمزمه میک رد که ناگفته هایش بیش از گفته هایش بود ...و حال آن که همان گفته ها را هم خسرو از نیمه نشنید چرا که به خواب فرو رفته بود....


این ته نشینی بود از داستان "حالا میذاری بخوابم" از کتاب "آن گوشه ی دنج سمت چپ"....که عجیب در ذهنم مانده و واقعیت تلخ این روزهای جامعه ایران را بازتاب می دهد....اینکه همسران همکلام یکدیگر نیستند و این که چقدر نفسگیر است که تو در جستجوی کسی باشی که بفهمدت!!!!

/ 3 نظر / 17 بازدید
سومیتون

پاییز آمد ... پاییز و شبهای طولانی ، لبخندهای زیاد ، شعرهای خواندنی ... سکوت می کنم در هوایی که هوای توست ...

رومینا

[گل]سلام وبلاگ جالبی دارید برای اولین بار ه که اومدم تاریخچه کاری هم قابل تامل . من 45ساله و گاهی مینویسم. اگر تمام نوشته ها از خودتون باشه تبریک میگم

maryam

cheghad esm in ketab ashnast be har hal az yadavrish vase khondan mamnon