کاسه نور

 

ابرها را می نگرم و یاد این شب فقیر می افتم امشب گریزی برای شب نیست او با دل

 افروخته از یک کبریت نیمه جان به گدایی آمده افسوس که چیزی در کاسه ی شب ننهاده

 اند .ابرها درب های امپراطوری را بسته اند ملکه ی آسمان شب اجازه ی ورود او را به

 بارگاه خود نداده و او منتظر گشایش ابرهاست سرانجام باد واسطه ی خیر می شود آنقدر

 می وزد تا درب های این دژ باز شوند.آنگاه شب با حقارت به بارگاه می رود ؛خزانه های

 آسمان پر گشته است و ماه ـملکه ی شب های مهتابی کاسه ای از ستاره را به شب

 تاریک می سپارد.

ای شب مطلق به این کاسه ی نور خرده مگیر..........

/ 2 نظر / 15 بازدید
سومیتون

هیچ کس یک شاعر را برای هیچ کاری استخدام نمی‌کند هیچ‌کس شاعر را دوست ندارد مگر مثل تو دیوانه باشد شاعری به چه‌کاری می‌آید؟ جز ستایش تو که آن‌هم در هیچ فرم آگهی استخدامی نیست [گل][قلب]