ستاره فروشی

ابرها را می نگرم و یاد این شب فقیر می افتم امشب گریزی برای شب نیست او با دل افروخته از یک کبریت نیمه جان به گدایی آمده افسوس که چیزی در کاسه ی شب ننهاده اند .ابرها درب های امپراطوری را بسته اند ملکه ی آسمان شب اجازه ی ورود او را به بارگاه خود نداده و او منتظر گشایش ابرهاست سرانجام باد واسطه ی خیر می شود آنقدر می وزد تا درب های این دژ باز شوند.آنگاه شب با حقارت به بارگاه می رود ؛خزانه های آسمان پر گشته است و ماه ـملکه ی شب های مهتابی کاسه ای از ستاره را به شب تاریک می سپارد.

ای شب مطلق به این کاسه ی نور خرده مگیر..........

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
عليرضا

در مورد اون بازی که ۷۰ نفر بخيل در پس اون بودند: خودم رو مواخذه می کردم که چرا من وارد بازی شدم که همبازی هايم ارزش بازی کردن با من را ندارند؟ از اين طريق تجربه ای برای آينده يه دست ميارم و هم اينکه بی جهت خودم را نابود نمی کنم.